عجالتا همین که کابوس مترسک تمام شده کفایت می کند
آقای «مترسک» و روزنامه «فرهنگ آشتی»
وبلاگ حرفه؛خبرنگار ـ حتما همگی شما روزنامه فرهنگ آشتی را خوانده اید. و یا حتی نامش را شنیده اید. این روزنامه که در حوزه فرهنگ و هنر فعالیت می کرد به دلیل ورشکستگی پس از یک دوره چند ماهه فعالیت مستمر و مفید؛ تعطیل شد تا اولین خبر ناراحت کننده مطبوعاتی در سال 88 باشد. یادداشت یکی از دبیران روزنامه «فرهنگ آشتی» درباره علل و عوامل ناکارآمدی سردبیر و مسئولان روزنامه و تعطیلی آن پس از یک دوره انتشار با کیفیت.
فهیمه خضرحیدری: هم دوستان و همکارانم و هم خوانندگان این وبلاگ در طول دوهفته گذشته مدام از من درباره «فرهنگ آشتی» و آنچه در این روزنامه گذشت، پرسیدهاند و من در تمام این مدت آنقدر خسته و بیحوصله بودهام که اغلب به پاسخهای کوتاه بسنده کردهام.حالا هم اگر بخواهم مختصر و مفید بنویسم، باید برگردم به آذر ماه گذشته و روزهایی که تازه «اعتمادملی» را کنار گذاشته بودم و واقعا دیگر دلم نمیخواست – دست کم تا مدتی – دست به کار مطبوعات شوم.رضا رشیدپور که تماس گرفت و اصرار کرد برای دیدار و جلسه گذاشت و از اهداف چنین و چنانش گفت، شوق یک کار تازه، با گروهی تازه بار دیگر زنده شد.
همان موقع خیلیها اشاره کردند به سوابق خراب آقای رشیدپور در مجله «رویش » و برخورد غیراصولی و غیرحرفهایاش با تیم آن نشریه، همان موقع خیلیها گفتند و نوشتند که ایشان شخصیت انجام کار بزرگی مثل انتشار یک روزنامه را ندارد و بعضیها برحذرمان داشتند که سابقه و اعتبار حرفهایمان را برای «سردبیر» شدن یک «شومن» تلویزیونی هزینه نکنیم.نمیگویم من و دوستان همراهم هم هیچ تردیدی نداشتیم.
البته که داشتیم اما به هرحال همه ما دوست داشتیم کار کنیم؛ طرحی نو دراندازیم و حاصل تلاش صادقانهمان را ببینیم و در آن مقطع «فرهنگ آشتی» میشد همان «جای دیگری» باشد که به جستوجویش بودیم.پس بر آن شدیم که از حاشیهها دور بمانیم و با وجود اشکالات اساسی دل به انرژی خودمان و ایجاد تغییرات در آینده ببندیم.جلسات متعدد و پیدرپیای برگزار شد.عدهای از بهترینهای مطبوعات به دعوت ما و از سر لطف و مناسباتی که با ما داشتند به این جلسات آمدند و رفتند.ما چیزی نداشتیم؛ جز اعتبار حرفهای که هر کدام با سالها تلاش صادقانه به دست آورده بودیم ، چیزی نداشتیم جز تفکر ، تجربه و ایده و البته انگیزه و نیرویی سرشار برای نوشتن و برای تولید فضایی بهتر.
رضا رشیدپور هم که خب در این میان از بدحادثه یک شبه شده بود آقای سردبیر؛ اگرچه حتی نمیتوانست یک جمله بدون اشکالات فاحش دستوری بنویسد، اگرچه فرق «تیتر» و «روتیتر» و «سوتیتر» را نمیدانست – و تا همین اواخر هم درباره تفاوت اینها شیرفهم نشد- اما به هر حال در آغاز کار انگیزه و علاقه درخور توجهی از خودش نشان داد.یادم میآید در پاسخ به نگرانیهای ما برای تامین هزینههای فرساینده انتشار یک روزنامه سوئیچ اتومبیلش را در دست میچرخاند و شوخی میکرد که : « ای بابا ، فوقش این را میفروشم!»...
بله ما این نشانهها را دیدیم اما انگار حتی بیشتر از باراک اوباما به شعار «تغییر» ایمان داشتیم.کار شروع شد و به جرات میتوانم بگویم در زمانی واقعا کوتاه ، زحمت شبانهروزی ما ، روزنامه «فرهنگ آشتی» را به یکی از بهترین و پرتولیدترین روزنامههای کشور تبدیل کرد.برجستهترین چهرههای هر حوزه به درخواست ما و به اعتبار ما در روزنامه ستون ثابت گرفتند و بهترینها در آن نوشتند.
همین جا باید تشکر کنم از آقای عباس عبدی و آقای دکتر قاضیان، از آقای بهنود،آقای دکترتقی آزاد ارمکی، آقای کریم ارغندهپور و از بسیاری دیگر از چهرههای مهم و موثری که در حوزه کاری خود من – جامعه – از نظر و نقد و نگاه و مطالب برجستهشان استفاده کردیم و هیچ یک هم آقای رضا رشیدپور را نمیشناختند، بلکه همراهان و دوستان ما بودند....
ما هر شب تا 12 نیمهشب در روزنامهای که آقای سردبیرش تازه ساعت 7 بعدازظهر گریمکرده و خوشحال سری به آن میزد جان میکندیم و از نقص جدی و تاسفآور بخش فنی روزنامه گرفته تا سادهترین مباحث مالی و اداری و ستادی آن را بر دوش میکشیدیم و هر روز فرسودهتر و عصبیتر و خستهتر از دیروز میشدیم.
خود من به عنوان دبیر سرویس جامعه روزنامه سه صفحه را مدیریت میکردم ، بابک غفوری آذر که یکی از زحمتکشترین و جدیترین مطبوعاتیهای ماست به عنوان دبیر تحریریه و مهدی طاهباز به عنوان معاون او و دبیر حوزه سینما و تلویزیون، از طراحی لیاوت صفحات – که اساسا کار مدیر هنری است نه دبیر تحریریه – و یاد دادن صفحهبندی به آقای مدیرفنی روزنامه !! و نمونهخوانی به رفقای نمونهخوان تا گذاشتن کلاس آموزشی برای آقای رشیدپور که آقاجان اصلا عکس خبری چیست و صفحه یک یعنی چه را در شرح وظایف خود داشتند....بله ما همه این کارها را کردیم، اما نشد.یعنی نمیشد کار را با منطق « تحمل و امید به تغییرات» پیش برد و ادامه داد...آخر فقط «مدیرفنی» و«عکاس» و «مدیرمالی» و «مدیر اداری» و «مدیرهنری» و «منشی» و «ناظر چاپ» و «ناظر توزیع» و ....اینها نبودند که از توی «لپ لپ » معروف آقای رشیدپور بیرون آمده و مشتی آدمهای «ناز» و عاشق و خوشحال و بیمسئولیت و بیکفایت بودند بلکه اساسا ساختار و روش و منش مدیریتی مبتنی بر چاپلوسی و نوچهپروری و ناکارآمدی بود که مانع بود.نمیشد چند نفر روزنامهنگار در برابر این ساختار تا ابد بایستند.این ساختار غیرحرفهای در برابر تغییر مقاومت میکرد.
همه چیز میلنگید و در راس کار هم کسی ایستاده بود که فقط «لاف» میزد و «دروغ» به هم میبافت...در حالی که روز اول به ما وعده آغاز 15 هزار تیراژی و افزایش تیراژ در آینده داده شده بود، ناگهان متوجه شدیم که تیراژ روزنامه در تمام طول این مدت تنها «4000» نسخه بوده و جناب «شومن» این موضوع را از ما پنهان میکرده.روزنامه روی هیچ دکهای نبود و اعتراضهای پی در پی ما به سیستم توزیع هم ثمری نداشت...
اینها خلاصه آن چیزی است که در طول سه ماه انتشار روزنامه بر ما گذشت.اواخر اسفند دیگر مطمئن بودیم که سال آینده با کسی که تبدیل به «سردبیر» و شاید هم «مترسکی از یک سردبیر» کرده بودیمش کار را ادامه نخواهیم داد، پس این بار برای آخرین بار- چند بار هم پیش از آن قصد بریدن داشتیم و به اصرار رشیدپور ماندگار شده بودیم- اعلام استعفای گروهی کردیم و در همان حال به خاطر تعهد به اصول کاری و اخلاقی خودمان هم که شده یک هفته تمام برای انتشار سالنامه فرهنگ آشتی تا 3 و گاه تا 5 صبح در روزنامه ماندیم و مطالب و گزارشهای متعدد جمعآوری کردیم.روز آخر سیدی آماده،صفحهبندی و نمونهخوانیشده سالنامه را به جناب « مترسک» تحویل دادیم و عطای روزنامه را به لقایش بخشیدیم؛ در حالی که هنوز هیچ یک از مطالبات مادیمان را هم نگرفته بودیم و در حالی که هنوز پس از چهار ماه بیمه هم نشده بودیم و در حالی که هیچ کس پاسخگوی اضافهکارهای شب و نیمهشبمان نبود...اما حاصل آن همه زحمت چه شد ؟
برادر «مترسک» حتی کفایت آن را نداشتند که یک عدد سیدی آماده را تحویل چاپخانه بدهند، پس به ما خبر رسید که سالنامه منتشر نشده است !!! آخر سال خیلی تلخی بود.درست تا روز 29 اسفند آقای «مترسک» که حالا پشت خطوط متعدد موبایلهایش «پنهان» شده بود ما را به دفتر خالی روزنامه کشاند و دست آخر هم حقوقمان را نپرداخت !! همه اینها در حالی است که ما در چنین شرایط ناراحتکنندهای مبلغ حقالتحریر همکارانمان را با هزار جور دعوا و مرافعه و کلک و در یک نیمهشب بسیار عصبی و پرتنش از ایشان به صورت چک دریافت کرده و بالاخره بعد از بارها مراجعه به بانک و رویارویی با حساب خالی !! با تهدید و جدال موفق به نقد کردن و رساندن آن به دست صاحبانش شده بودیم.
بعد از آن هم سال، نو شد و ما ماندیم و سرخوردگیهای کهنه...طبیعی بود که خروج ما از روزنامه به معنای پایان عمر سردبیری مترسکوار آقای رشیدپور بود.هفتهای بعد اعلام شد که روزنامه دیگر منتشر نمیشود...انتظار دیگری هم نمیرفت.
از من اگر بپرسید اما راستش پشیمان نیستم از چند ماه گذشته و از حضور در «فرهنگ آشتی».
ما یک گروه جوان حرفهای پر از انگیزه بودیم که خودمان را محک زدیم و نشان دادیم میتوانیم روزنامهای در سطح حرفهای و باارزش و محتوا روی دکه بفرستیم.پشیمان نیستم چون تجربه مهمی به گنجینه تجربیاتم اضافه شد و از آن گروه از ناظران اجتماعی و فرهنگی و رسانهای که متر و معیارها را تعیین میکنند، بهترین و دلگرمکنندهترین بازخوردها را گرفتیم.
پشیمان نیستم چون اساسا اهل پشیمانی نیستم.امثال رضا رشیدپور،در حکم توریستهایی هستند که چند هفتهای برای تفرج و شاید ارضای حس کنجکاوی یا کسب پرستیژ مفت به سرزمین کوچک مطبوعات سفر میکنند.این گروه هیچگاه «بومی» این سرزمین نمیشوند.«بومیان» این سرزمین ما هستیم؛ اینجا خانه پدری ماست؛ شاید از آن دلخور باشیم، شاید رفت و آمد توریستها خستهمان کرده باشد اما هرچه هست چراغ ما در همین تحریریهها میسوزد...
من هم فعلا بنا دارم همراه دیگر همکارانم از طریق کمیته حقوقی انجمن صنفی از رشیدپور شکایت کنم، تا پس از پرونده مشهور «رویش»، پرونده تخلفات تازه ایشان هم روی کار بیاید و بعدش هم مدتی از سرزمینی که خود را بومی آن میدانم دور بمانم...
عجالتا همین که کابوس مترسک تمام شده کفایت میکند.
نظرات کاربران (۰)
شما هم نظر دهيد
لطفاً مختصر و دربارهی موضوع بنويسيد. نظرات پس از تاييد مدير سايت منتشر میشوند.
چاپ
قلم 
