۱۱ اسفند ۱۳۸۶

در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین

لیلی نیکونظر

درست است که «۴ ماه، ۳ هفته و ۲ روز»، نام طولانی یک فیلم است اما، این ذکر دقیق چند ماه و چند هفته و چند روز، نمی‌تواند بی‌جهت باشد. این اسمی‌ست که قرار است، جهان سرد و خلوت کریستین مونیو را نمایندگی کند؛ پس قاعدتا پیش‌بینی باریک‌بینانه چیزی‌ست که در روایت این فیلم جاری می‌شود و تو را تا به انتها، به رغم تحمل حجم سنگینی از فشار روانی و اضطراب، ترسیده و نگران، به دیدن ادامه‌ی ماجرا دعوت می‌کند؛ نقش تعیین‌کننده‌ی جزئیات ویران‌کننده؛ و در کنار آن، نقش زمان، که پیش‌برنده و فرسوده‌کننده‌است و تماشاگر را نزدیک به یک‌ساعت و چهل‌وچند دقیقه، می‌خراشد و می‌فرساید. زمان در جهان کریستین مونیو، در رومانی ترسناک ۱۹۸۰، صاحب اعتبار می‌شود تا تو را در هول دو دختر رومانیایی درگیر ماجرای سقط جنین غیر قانونی –که زندان و مجازات دارد- شریک کند. حس وحشت و خشونت همراهت، چیزی که تو را تا پایان حکایت نفس‌گیر روابط، در دوران فشار و اختناق حکومت توتالیتر و کمونیستی رومانی همراهی می‌کند، احتمالا ناشی از همین فرسایشی‌ست که در ذکر جزییات و تعریف دقیق و موبه‌موی فاجعه نشسته‌است. قصه‌ی فیلم ظاهرا سرراست و ساده است؛ دختری می‌خواهد سقط جنین کند و هم‌اتاقی‌اش او را در این روال هراسناک همراهی می‌کند و قصه در واقع، قصه احساس دوستی همین هم‌اتاقی‌ست که تصویر کاملی از معنای ایثار و فداکاری را –متواضعانه- به نمایش می‌گذارد؛ آن‌هم در جهان آدم‌های قهر کرده، آدم‌های خونسرد عصبی، بی‌اخلاق و روانی‌کننده اما، این ذکر دقیق جزییات است که از این روایت سرراست ساده، یک فیلم تماشایی خیره‌کننده می‌سازد تا تو را درگیر ماجرای نفس‌گیر و کشنده‌ی هم‌اتاقی حساس و درون‌گرایی نگه دارد که برای نجات و آزادی دوستش، دریغی ندارد. حس خشونتی که در فیلم موج می‌زند، ناشی از اتفاقات محرز بیرونی نیست و خشونت اتفاقا در چیزی شبیه به تصادف و مرگ و خونریزی، در تجاوز و کشتار نیست که در مزاحمت‌ها، رفت‌وآمدها، ریشخندها و دیالوگ‌های عصبی‌کننده‌ی آدم‌های بی‌اعتنا نشسته‌است. ضربه‌های «۴ ماه، ۳ هفته و ۲ روز»، ضربه‌های قطعی و پرصدای ناگهانی نیست؛ ضربان‌های تند و ادامه‌داری‌ست که یک لحظه باز نمی‌ایستند و دست از زدن برنمی‌دارند. وحشت و خشونت فیلم، در زمان، مرموز و به آهستگی جاری می‌شود و داستان را تا آخر، بی‌هیچ اتفاق و فاجعه‌ی آنی هولناکی روایت می‌کند. پس دختران این قصه، به سلامت از این راهروهای تنگ سرما و اضطراب، عبور می‌کنند اما، تماشاگر این روایت تلخ ترسناک، قرار است، ویران و ازنفس‌افتاده رها شود تا با لذت مازوخیستی و کیف خودآزارانه‌اش تنها بماند؛ و البته که می‌ارزد. تمام ویرانی تماشای این قصه، به آن نقطه‌عطف و تماشای نقطه‌ی اوج فیلم می‌ارزد؛ و این نقطه‌ی اوج، بی‌گمان، هیچ «اتفاق»ی نیست و تنها حضور در یک میهمانی‌ست؛ هم‌اتاقی در شرایطی که مجبور است، دوست خود را در اتاق ۲۰۶ یک هتل، درست در لحظه‌های حساس و نگران‌کننده‌ی سقط شدن جنین تنها بگذارد، دور میز شام، با دیگر میهمانان نشسته و گیج و بی‌رمق و حیران، به گفت‌وگوهای آزاردهنده‌شان گوش می‌دهد و سخاوت‌مندانه، تمام اضطراب و پریشانی را از طریق خطوط چهره و نگاه‌های خیره و گیجش به جان تماشاگر بی‌خبر می‌ریزد! و از آنجا که باید چیزی در این سکانس طولانی، بشکند و فرو بریزد، دختر از میهمانی بیرون می‌زند و در پیچ یک کوچه خلوت استفراغ می‌کند، تا تماشاگر یک نفس راحت بکشد. ماجرا باز هم ادامه پیدا می‌کند. دختر خود را از میان خیابان‌های تاریک و خلوتی که برای جنایت‌های شبانه جان می‌دهد، به اتاق ۲۰۶ می‌رساند. سقط جنین انجام شده و حالا نوبت خاک کردن جنین سقط شده‌است؛ او باید جنین چهار ماهه را به سفارش فرد سقط جنین‌کننده –که به نوبه‌ی خودش یک نماد کامل رذالت است- از طبقه‌ی دهم یک ساختمان ۱۰ طبقه پایین بیندازد تا متلاشی شود. پس دوباره رها می‌شود در کوچه‌های خلوت و این همان کاربرد ناجوانمردانه‌ی زمان فرسایش‌دهنده است. در تمامی این لحظات سخت، که تو قرار است شاهد مرگ معنویت، اخلاق، انسانیت و هر چیز شریف انسانی دیگری در جامعه‌ای چنین باشی. در رومانی ۱۹۸۰، در فیلم «۴ ماه، ۳ هفته و ۲ روز»، تنها –انگار- یک نفر مانده‌است؛ منجی‌ای که انسان را –به ناچار- به جای حیات‌دادن و به‌دنیاآوردن، به سطل آشغال می‌اندازد؛ منجی‌ای که می‌میراند و اصلا چاره‌ای جز آن ندارد. فیلم مونیو، در خیابان‌های باران خورده‌ی تاریک و سرد، و در میان مردمی مسخ شده، حکایت دفاع غریزی و مادرانه‌ی یک زن از زن دیگر است؛ زنی که در انتها سرش را برمی‌گرداند و خیره و پرسش‌گر به سمت دوربین نگاه می‌کند. چرا که این قصه تمام شده‌است اما، حکایت بی‌اعتبار شدن انسان، استحاله و مسخ، خیابان‌های سرد، روابط سرد، عشق‌های سرد و زندگی بی‌خون و ترس‌آور و قصه زیستن در سرزمین‌هایی این‌چنین ادامه دارد.

نظرات کاربران (۶)

شما هم نظر دهيد comment
  • yaddashti gheyre takhasosi ke bishtar be yek hashie shabih bud, mitavanestim negahe jeddi tari dashte bashid. mota'asefam

    پریسا (۱۲ اسفند ۱۳۸۶، ساعت ۰۱:۱۱)
  • از اینکه پرهیزم از خواندن نقد فیلم هایی که ندیده ام با این نوشته شکسته شد سپاسگزارم. حتی اگر فیلم به دلم ننشیند فراموش نخواهم کرد که این متن درخشان بود.

    خ.م (۱۲ اسفند ۱۳۸۶، ساعت ۰۱:۳۹)
  • واقعا فیلم ساده و بی ادعا و در عین حال پر مفهومی بود. درست است که سکانس طلایی فیلم به گفته اکثر بینندگان میز شام در خانه دوست پسر دختر است اما به نظر من نمی توان از صحنه های بعذ از رفتن آن به اصطلاح دکتر به راحتی گذشت صحنه هایی که دقایق متمادی بدون هیچ دیالوگی سپری میشود دخترک از کادر بیرون میرود اما دوربین خیره بر صندلی باقی می ماند تا او بر گردد. صحنه هایی که میتوان سنگینی سکوت را در آنها احساس کرد.

    محسن (۱۲ اسفند ۱۳۸۶، ساعت ۱۰:۳۵)
  • اون دختری که تو فیلم سقط جنین کرد احمق ترین، بیشعور ترین و کودن ترین دختری بود که تا حالا تو عمرم دیده بودم عین اسمش مضحک و حرص درآر بود. اصلن آدم حرصش می گرفت که هم اتاقیش اینقدر واسه این احمق فداکاری می کرد.

    علیرضا (۲۲ اسفند ۱۳۸۶، ساعت ۰۲:۴۴)
  • اینقدر احساست نباید در نقد اورده بشه. همه ئ اون چیزهایی رو که همه دیده بودند ذکر کردید. بیشتر متن بود تا نقد یا ...

    هامون (۲۳ فروردين ۱۳۸۷، ساعت ۱۲:۰۵)
  • به نظر من فیلم افتضاحیه دلیل هم دارم هنری که مخاطبش باهاش نتونه ارتباط برقرار کنه هنر نیست این فیلم فقط برای سازندش می تونه جالب باشه اگر واقعا می خواید منظور منو بفهمید بشینید ببینید می تونید تا اخر فیلم دوموم بیارید 100 درصد نمی تونید قول می دم

    هادی علی پناه (۱۰ آبان ۱۳۸۷، ساعت ۱۷:۱۶)
نظر شما:
نام:* ايميل:* وب‌سايت:
*وارد کردن نام و ايميل برای فرستادن نظر لازم است
لطفاً مختصر و درباره‌ی موضوع بنويسيد. نظرات پس از تاييد مدير سايت منتشر می‌شوند.