۱۳ اسفند ۱۳۸۶

همچون در یک آینه

لیلی نیکونظر

شاید در نگاه اول، «تاوان» تنها یک داستان بدفرجام غم‌افزای عاشقانه باشد یا در کنار تم عاشقانه‌اش، بیانیه‌ای ضد جنگ باشد، یا چه و چه؛ اما، این ـانگارـ سطح اوّل داستان است و ماجرایی که از همان ابتدا، با چشمان آبی دختر کوچولوی نویسنده‌ی بااستعداد خیال‌باف شروع می‌شود، بی‌ربط به او و صدای مرتب ماشین تحریرش و نمایش‌نامه‌ها و قصه‌هایی که می‌نویسد نیست و بی‌ربط با مسئله «نوشتن» نیست و ادبیات که به نظر می‌رسد جو رایت کارگردان «تاوان» دغدغه‌اش را دارد. زمانی که الیزابت به قصه‌ی «غرور و تعصب» وارد می‌شود، در حال راه رفتن و کتاب خواندن است و لبخند زدن و اولین دیالوگ‌های رد و بدل شده بین سیسیلیا و رابی هم درباره‌ی کتابی‌ست که رابی به سیسیلیا قرض داده اما، سیسیلی دوستش ندارد، چرا که رمان‌های پرشور هنری فیلدینگ را بیش‌تر می‌پسندد. قصه‌ی عاشقانه‌ی رابی و سیسیلیا را، خواهر کوچک او که برایونی نام دارد، با آمیزه‌ای از معصومیت و رذالت، وحشت و خیال‌بافی به هم می‌زند و با دروغ و بهتان، دو دل‌داده را برای همیشه از هم دور و دست‌خوش مصیبت می‌کند. به همین خاطر، او باید «کفاره» گناهش را بپردازد و «تاوان» آن، باز هم در سطح اول داستان، مدتی را در بیمارستان سپری کردن و پرستار مجروحان جنگی ـهم‌رزمان رابی ـ شدن است و از آن‌سو، عمری در تنهایی و احساس عذاب و گناه زیستن؛ ولی، در سطح زیرین این ماجرا، «تاوان» او، همان رمانی‌ست که از قصه‌ی سیسیلیا و رابی و رذالت کودکانه‌اش می‌نویسد و در آن رمان ـکه تکه‌هایی از آن در قصه‌ی اصلی تصویر می‌شود و به قصه یک خطی عشق و جدایی دو عاشق می‌پیچد ـ خود را می‌بخشد و یادآوری می‌کند که زمان آن بدجنسی و اشتباه، تنها 13 سال داشته و کوچک‌تر از آن بوده که فرق خوبی و بدی را بفهمد. برایونی، در رمان خود، به دو عاشق فرصت می‌دهد در خانه‌ی ساحلی که آرزوش را داشتند، به هم برسند و شادی‌شان را به آن‌ها باز می‌گرداند؛ چیزی که استحقاق‌ش را داشته‌اند. برایونی در حالی‌که خود را ـ هجده‌سالگی خود راـ زیبا توصیف می‌کند، با چهره‌ای معصوم و رفتاری متین و تحسین‌آمیز و افتاده، به خواهرش سیسیلیا بازمی‌گردد، با خودش مهربان‌تر می‌شود، مثلا پیش قاضی و خانواده می‌رود و اعتراف می‌کند آن‌چه در سن 13 سالگی و در آن شب تاریک مصیبت دیده است، توهّمی بیش نبوده و رابی بی‌تقصیر است و از آن گذشته، در رمان بیست و یکم خود اعتراف می‌کند گناهکار است اما، «تاوان» آن را با نوشتن اثری پرداخته و شادی سیسیلیا و رابی را که زود می‌میرند و هرگز بهم نمی‌رسند، در خیال، در جهان ادبیات و تخیل، به آن‌ها بازگردانده است. برایونی، در زندگی‌اش هم، آدم‌ها را برای اجرای نمایش‌نامه‌هاش به بازی می‌گیرد و هر چه که می‌خواهد، می‌بیند. داستان از این قرار است که دختر خیال‌باف 13 ساله، تنها یک دختربچه‌ی مریض و ترسناک نیست و تنها «خطرناک‌ترین آدم روی زمین» نیست، که یک نویسنده‌ی واقعی‌ست که آدم‌ها را شخصیت‌های داستان‌هاش می‌بیند و به چیزهایی اعتراف می‌کند که ندیده است. او اتفاقاتی را پشت پنجره‌ها می‌بیند که واقعی نیست اما، او انگار، ناگزیر از این‌طور -خیالی- دنیا را دیدن و هولناک و دراماتیک فهمیدن است. برایونی پیر، که در انتهای فیلم رو‌به‌‌روی دوربین نشسته و از رمان بیست و یکم خود؛ «تاوان» می‌گوید، کمی شبیه داوید؛ شخصیت نویسنده‌ی فیلم «همچون در یک آینه»ی اینگمار برگمان است؛ پدر نویسنده‌ای که از زجر کشیدن و بیماری دخترش، به نفع نوشتن داستان‌ها و رمان‌های تازه بهره می‌گیرد و خود را به خاطر همین احساس سنگ‌دلانه‌ی غیر پدرانه نمی‌بخشد. او در زندگی‌اش عشق ندارد، ندیده است اما، در تمام دوران زندگی‌اش زجر نوشتن کشیده است. او هم آدم‌ها و زندگی‌ها را به بازی می‌گیرد تا آدم‌ها و فضاهای رمانش را خلق کند، و همین است که می‌‌گویند برگمان با «همچون در یک آینه» از مسأله هنر و هنرمند و رابطه‌ی این دو می‌گوید. حالا، حکایت برایونی تالیس است. نویسنده‌ای که در انتهای قصه، به بیماری خاص و مرموزی دچار است که حافظه‌اش را می‌کشد و کلمات را دانه به دانه آب می‌کند و از او می‌گیرد. آیا برایونی تالیس می‌توانست، می‌تواند، دنیا را طور دیگری ببیند؟ آیا هنر یک نویسنده، در این نیست که پشت پنجره چیزهایی را ببیند که دیگران نمی‌بینند؟ تخیل را، خیال را، تمایل به خلق حس و پی‌رنگ و فضا و کشف توطئه و اصلا تمایل به حس ویرانگر و کشنده‌ی نوشتن را می‌توان مهار کرد؟ خود ادبیات مگر، چیز دیگری جز این است؟ جو رایت در «تاوان»، همین، «ادبیات» را ستایش می‌کند.

نظرات کاربران (۰)

شما هم نظر دهيد comment
نظر شما:
نام:* ايميل:* وب‌سايت:
*وارد کردن نام و ايميل برای فرستادن نظر لازم است
لطفاً مختصر و درباره‌ی موضوع بنويسيد. نظرات پس از تاييد مدير سايت منتشر می‌شوند.