۲۸ فروردين ۱۳۸۸

چند نکته در حاشیه‌ی فیلم سوپر استار

داستان‌های باور نکردنی

محسن آزرمروزنا

پیش از شروع


«بچه‌های طلاق» 1368 را ندیده‌ام؛ هیچ‌وقت هم به صرافت این نیفتاده‌ام که بگردم و اولین تجربه سینمایی «تهمینه میلانی» را پیدا کنم. خود «میلانی» هم، ظاهرا، هیچ‌وقت از این فیلمش به‌عنوان یک کار عالی، یا کاری که نباید آن‌را در مسیر فیلمسازی‌اش نادیده گرفت، اسم نبرده است؛ یا اگر برده، من آن اظهارنظر را ندیده‌ام. اما «افسانه آه» 1369 را دیده‌ام؛ درست است که نقطه‌عطف کارنامه «میلانی» نیست و با یک فیلم کامل فاصله دارد، ولی به‌هر حال فیلم معقولی‌ است؛ تب تند عرفان‌گرایی آن‌سال‌ها، در «افسانه آه» هم هست و البته، فیلم و کارگردان جوانش در چشم منتقدان آن‌سال‌ها مقبول نیفتادند و همین مقبول ‌نیفتادن «افسانه آه» بود که «میلانی» را به «دیگه چه خبر؟» 1370 رساند که یکی از مشهورترین کمدی‌های آن‌دهه و به‌تعبیری، نقطه‌عطف سینمایش در آن سال‌ها است و بازیگران جوانش، عملا، به جمع «ستاره»‌های سینمای کم‌فروغ آن‌سال‌ها پیوستند و صاحب شهرت شدند. «دیگه چه خبر؟» فیلم محبوب تماشاگران شد و طبیعی بود که «میلانی» سراغ کمدی دیگری از همین جنس برود، ولی نرفت و به‌جایش «کاکادو» 1373 را ساخت. این از آن فیلم‌هایی ا‌ست که دوستش ندارم. توضیحش هم اینجا لازم نیست. اما فاصله «کاکادو» و «دو زن» 1377، فیلم بعدی «تهمینه میلانی»، آن‌قدر زیاد بود که بیشتر تماشاگران (و البته منتقدان) بعد از دیدنش در جشنواره فیلم فجر، دست به تعریف و ستایش بزنند. این همان فیلمی‌ است که می‌شود آن‌را نقطه‌عطف سینمای «میلانی» دانست. «دو زن» را هم سال‌هاست که ندیده‌ام، اما خوب یادم هست که آنجا هم، لابه‌لای داستان جذابش، شعارها و حکمت‌ها و پندها و جملات قصار خودنمایی می‌کردند. نام شخصیت اصلی فیلم «فرشته» بود که لابد عمدا این نام را برایش انتخاب کرده بودند و یادم هست که وقتی در پایان کار «فرشته» از دست «دیو» داستان رها می‌شد، از دوروبری‌هایش کتاب و هر چیز خواندنی دیگری را طلب می‌کرد و یادم هست همان‌وقت‌ها در مصاحبه‌ای با خانم «میلانی» سوال کردم که به‌نظرشان جواب همه‌چیز را می‌شود در کتاب‌ها یافت یا نه؟ آن مصاحبه در روزنامه «نشاط» چاپ شد و جوابی که شنیدم، چیزی بود قریب به این: «نه؛ طبیعی‌ است که جواب همه‌چیز را نشود در کتاب‌ها یافت. این اشاره‌ای نمادین است. در واقع این «دو زن» بود که سطح توقع ما را از خانم «میلانی» بالا برد. فیلم، به یکی از محبوب‌ترین محصولات دهه 1370 بدل شد و شماری از منتقدان سینمایی آن‌را نمونه خوبی از «سینمای اجتماعی» دانستند؛ سینمایی که دغدغه‌اش جامعه است، آدم‌هایی‌که زندگی‌شان، به‌دلایلی، شبیه دیگران نیست و حق‌شان، یا سهم‌شان، از آنها دریغ شده است. در «نیمه پنهان» 1379 میزان شعارها و حکمت‌ها و پندها و جملات قصار بالاتر رفت و داستان عشقی که در سال‌های اوج سیاسی‌گری شعله می‌کشید، عملا، محمل مناسبی را برای «میلانی» فراهم آورده بود تا «حرف»‌هایش را بزند و تازه، بعد از دیدن این فیلم بود که فهمیدیم برای کارگردان، «حرف»‌هایش مهم‌تر از هر چیز دیگری هستند و البته همین حرف‌ها بودند که به یک «سوءتفاهم» منجر شدند. با این‌همه، جنبه‌های عاشقانه «نیمه پنهان» به فیلم‌های بعدی «میلانی» وارد نشد و «واکنش پنجم» 1381 و «زن زیادی» 1383، عملا، به بیانیه‌هایی تبدیل شدند علیه مردسالاری و خود «میلانی» هم در همه مصاحبه‌هایش گفت (قاعدتا نقل به مضمون) که به فمینیست ‌بودنش افتخار می‌کند و هیچ بدش نمی‌آید که فیلم‌هایش تلنگری باشند به جامعه‌ای که زن‌ها در آن به بازی گرفته نمی‌شوند. موضع انتقادی «میلانی» در آن فیلم‌ها چنان پررنگ شد که دیگر همه بحث و جدل‌ها درباره سینمای او رنگ و بویی اجتماعی گرفت؛ همه از تطابق و البته شباهت‌ها و تفاوت‌های فیلمش با جامعه می‌گفتند و فیلم‌ها در این بین کم‌کم فراموش شدند. اگر برای سینمای «میلانی» نقطه‌عطف دومی در نظر بگیریم، به «آتش‌بس» 1384 می‌رسیم؛ یک کمدی دیگر که البته با حضور دو «ستاره» سینمای ایران محمدرضا گلزار و مهناز افشار به یکی از پرفروش‌ترین فیلم‌های ایرانی تبدیل شد. «آتش‌بس»، قطعا، بهترین کمدی سینمای ایران نیست، خنده‌دارترین فیلم سینمای ایران هم نیست و اتفاقا، بخش‌هایی از فیلم می‌تواند حوصله تماشاگرش را سر ببرد؛ مثلا بخش‌هایی که شعارها و حکمت‌ها و پندها و جملات قصار را در قالب نصیحت‌ها و البته پیشنهادهای آقای دکتر می‌بینیم. با این‌همه، «آتش‌بس» آن‌قدر فروخت که در فهرست پرفروش‌ترین فیلم‌های ایران جای بگیرد و البته در این بین، شماری از منتقدان هم که ترجیح می‌دادند «میلانی» را با چنین فیلمی به رسمیت بشناسند، دست به تحسین و ستایشش زدند و فیلم را برای کارگردانش گامی به پیش دانستند. «تسویه حساب» 1386 را هم که، ظاهرا، کسی ندیده است تا درباره‌اش حرف بزند. پس، می‌رسیم به «سوپراستار».


نیمه پنهان


راستش، سر درنمی‌آورم که چه‌جوری می‌شود «سوپراستار» را یکی از بهترین فیلم‌های «میلانی» دانست و از این نوشت که «میلانی»، بعد از این‌همه سال، در فیلمسازی‌اش به اعتدال رسیده و انصاف را رعایت کرده و دنیا را سیاه و سفید ندیده است. این‌را هم نمی‌فهمم که چه‌جوری می‌شود «سوپراستار» را فیلمی فاقد شعار دانست. شعار و حکمت‌و پند و جملات قصار، بخش جداناشدنی سینمای «تهمینه میلانی»‌ست و بهترین و بدترین فیلم‌هایش، دست‌کم در این مورد، شبیه هم هستند. از این هم سر درنمی‌آورم که چرا به‌نظر شماری از منتقدان، در «سوپراستار» خبری از دنیای همیشگی خانم «میلانی» نیست؛ اتفاقا اینجا هم با آدمی کوروش زند طرفیم که ارزش و احترام و اعتباری برای زن‌ها قائل نیست (خودش به «رها»ی از راه رسیده می‌گوید؛ هیچ‌وقت نشده بیش‌تر از یک‌روز با یک زن زیر یک سقف باشد) و البته فقط یک‌نفر هست که آقای سوپراستار با اندکی احترام درباره‌اش حرف می‌زند؛ «تینا»، دختری که مدتی را در سفر خارجه بوده و به‌نظر «کوروش زند» تنها زنی است که می‌شود با او ازدواج کرد.
چیزهای دیگری هم هست که از آن‌ها سر درنمی‌آورم؛ مثلا همان سوال هزاربار پرسیده‌شده‌ای که هنوز جوابش را ندیده‌ام؛ یک «سوپراستار»، حقیقتا، این‌شکلی است؟ این‌طوری رفتار می‌کند؟ به کارگردان احترام نمی‌گذارد؟ دستیار کارگردان را به‌چشم نوکر می‌بیند؟ با عکاس‌ها دست به گریبان می‌شود؟ صحنه فیلمبرداری را هروقت دلش خواست ول می‌کند و می‌رود؟ دستور می‌دهد که ناهارش را از رستوران مخصوص برایش بیاورند؟ جواب تلفن گروه فیلمسازی را نمی‌دهد و به کارهای خودش می‌رسد؟ این‌ها را به دو دلیل می‌پرسم؛ اول این‌که هیچ‌وقت چنین رفتارهایی را از یک «سوپراستار» ندیده‌ام و مهم‌تر از آن، هیچ‌وقت با یک «سوپراستار» همنشین نبوده‌ام و دلیل دوم این‌که «تهمینه میلانی»، همیشه، می‌خواسته سینمایش «بازتاب»ی از جامعه‌اش باشد و اگر این تصویری که از حرکات محیرالعقول و گاهی تهوع‌آور آقای «سوپراستار» می‌بینیم «حقیقت» داشته باشد، آن‌وقت چه باید کرد؟ اصلا چه می‌شود کرد؟ آن‌وقت تکلیف این سینمای «سوپراستار»پرور و عواملش چیست؟
این، البته، اولین‌باری نیست که زندگی خصوصی یک بازیگر/ سوپراستار دست‌مایه ساخت یک فیلم سینمایی می‌شود. کاری به سینمای پیش از انقلاب و یکی از مشهورترین فیلم‌هایش نداشته باشیم. در سینمای پس از انقلاب، دست‌کم دو فیلم دیگر هم هست که آشکارا به سوپراستارها می‌پردازد؛ اولی «هنرپیشه» محسن مخملباف است که (ظاهرا) درباره زندگی خصوصی و مصائب «اکبر عبدی» بود و دومی «توفیق اجباری» محمدحسین لطیفی‌ است که (بازهم ظاهرا) زندگی خصوصی «محمدرضا گلزار» را دستمایه خود کرده است. هردو فیلم، البته، از نام حقیقی بازیگران‌شان سود برده‌اند.
«اکبر عبدی»، وقتی «هنرپیشه» روی پرده سینماها رفت، «ستاره»‌ای حقیقی بود؛ به‌خاطر دیدن او بود که مردم به سینما می‌رفتند. کمدی‌هایی که «اکبر عبدی» در آن‌ها بازی می‌کرد، مدیون او بودند. بخش اعظم فیلم‌های کمدی دهه 1360 و اوایل 1370 را تماشاگران با «اکبر عبدی» به‌یاد می‌آورند؛ نه با نام کارگردان فیلم بعد از «ناصرالدین‌شاه آکتور سینما»، وقتی «محسن مخملباف» تصمیم گرفت یکی از متفاوت‌ترین کمدی‌هایش را بسازد، عملا، دست به خطر بزرگی زد؛ «اکبر عبدی» هنرپیشه‌ای شناخته‌شده بود؛ ستاره‌ای بود که مردم از دیدنش شاد می‌شدند و کارگردان‌ها بهترین نقش‌های فیلم‌شان را، اصلا، برای او می‌نوشتند؛ برای شیوه بازی منحصربه‌فردش، شیوه حرف‌زدن منحصربه‌فردش و همه آن توانایی‌ها و ویژگی‌هایی که در (بهترین) بازی‌هایش می‌شود دید. کار سختی نبود اگر «مخملباف» آن «اکبر عبدی» همیشگی را، «عبدی» روی پرده سینما و صفحه تلویزیون را، محور فیلمش می‌کرد، اما «مخملباف» ترجیح داد کار سخت‌تری را انجام بدهد. این‌جور بود که یک گذشته «داستانی» برای «اکبر عبدی» فیلمش در نظر گرفت (یک زندگی مجلل، نارضایتی از زندگی، همسری که صاحب فرزند نمی‌شود، ازدواج با زنی کولی و...) تا «عبدی» مورد نظر خودش را بسازد. همه این‌ها بود که «هنرپیشه» را به یک کمدی منحصربه‌فرد تبدیل کرد. «هنرپیشه» کمدی ا‌ست، خنده‌دار هم هست، اما دل آدم برای مصائب «عبدی»‌اش کباب می‌شود. قاعدتا، این یکی از آن فیلم‌هایی ا‌ست که نمی‌شود نام کارگردانش را فراموش کرد؛ چون اگر «مخملباف» در نهایت ذکاوت، «عبدی» را شخصیت اول فیلمش نمی‌کرد و به زندگی بازیگر دیگری می‌پرداخت، نتیجه چنین فیلمی نمی‌شد.
سال‌ها پس از «هنرپیشه» بود که «محمدحسین لطیفی» فیلم «توفیق اجباری»‌اش را ساخت و «محمدرضا گلزار»، ستاره سینمای دهه 1380، اجازه داد تا گذشته‌ای «داستانی» برایش بسازند (یک زندگی آشفته و البته سرشار از تجمل، جدایی از همسر، پاسخ‌ دادن به شایعه‌های ریز و درشت، سروکله‌زدن با دوست و آشناهایی که برای دوستی با او جان می‌دهند، دخالت دیگران در خصوصی‌ترین مسائل زندگی و...) تا یک «گلزار» جدید روی پرده سینماها بیاید. نمی‌دانم حقیقت دارد یا نه؛ ولی ظاهرا خانه‌ای که در فیلم می‌بینیم، اصلا، خانه خود «گلزار» است و قرار بوده تا حد ممکن بعضی چیزها به واقعیت نزدیک باشند. فاصله و تفاوت «هنرپیشه» و «توفیق اجباری»، البته، همان فاصله‌«اکبر عبدی» و «محمدرضا گلزار» است در بازیگری و همان فاصله‌ای ا‌ست که «محسن مخملباف» و «محمدحسین لطیفی» در فیلمسازی دارند. (مخملباف چند فیلم خوب در کارنامه‌اش دارد، ولی هیچ فیلم خوبی در کارنامه لطیفی نیست.) اما مسأله این تفاوت‌ها نیست، نکته این است که هر دو فیلمساز (فارغ از نتیجه و کیفیت کار) به «ستاره»های دوره خودشان پرداخته‌اند.


دیگه چه خبر؟


اینها را نوشتم که برسم به یک نکته؛ اینکه بخش اعظم جذابیت چنان داستان‌هایی، مدیون شخصیت‌های حقیقی‌ است. شاید اگر «سوپراستار» هم درباره یک بازیگر جعلی (یا خیالی) نبود، آن‌وقت راحت‌تر می‌شد باورش کرد. ولی راستش این «کوروش زند»، اصلا آدم دلچسبی از آب درنیامده است؛ نه در ابتدای فیلم که چاک دهنش را باز می‌کند و همه آدم‌های دوروبرش را مورد عنایت قرار می‌دهد و نه در انتهای فیلم که، ظاهرا، «ادب» شده و به‌مصداق بیت «تن آدمی شریف است به جان آدمیت/ نه همین لباس زیباست نشان آدمیت» وقتش را صرف کارهای خیریه می‌کند. و راستش، «کوروش زند»، آدم «لوس»ی ا‌ست (تعبیری دقیق‌تر از این سراغ ندارم) و شاید تقصیری هم نداشته باشد، چون از روز اولی که چشمش را باز کرده، حرف‌های لوس دور‌و‌بری‌هایش را شنیده است. ویلن‌زن قهاری که در سال‌های دور نقش پدر معنوی‌اش را بازی کرده (آقای تابان؛ که البته بود و نبودش در فیلم خیلی مهم نیست)، در جواب مادر «کوروش» که می‌پرسد حالا تنهایی چه‌جوری این بچه را بزرگ کند، می‌گوید: «یه آرزو براش بکن؛ امروز فرشته‌ها مهمونتن!» و مادر «کوروش» که انگار منتظر شنیدن چنین چیزی بوده، جواب می‌دهد «بی‌کسی سخته؛ آرزو می‌کنم محبت پسرم تو دل همه جا بگیره تا هیچ‌وقت تنها نمونه!» و ‌30 سال (یا بیشتر؟) بعد از این آرزو، پرتاب می‌شویم به صحنه فیلمبرداری و «کوروش»ی را می‌بینیم که حالا برای خودش «سوپراستار»ی شده است؛ یک آدم دماغ‌سربالا، مغرور، بی‌ادب، بددهن و بی‌نزاکت (و تقریبا هرچیزی که به فکرتان می‌رسد) که لابد خیال می‌کند بهترین بازیگر سینماست و خیال می‌کند هر برداشتی که از او می‌گیرند از سر فیلم و ای‌بسا کارگردان زیاد است و دارند وقتش را می‌گیرند. بله، ظاهرا محبت «کوروش» توی دل همه جا گرفته (چرا؟) ولی تنهایی‌اش پر نشده و خود «کوروش» هم با هر قدمی که برمی‌دارد، جز رفتارهای نفرت‌آمیز و منزجرکننده، چیزی از خود بروز نمی‌دهد؛ مدام غر می‌زند، دستور می‌دهد منشی‌ صحنه را اخراج کنند؛ چون به‌نظرش «موج‌های منفی» برای او می‌فرستند. با خبرنگارهایی که سر صحنه فیلمبرداری حاضر شده‌اند دست به یقه می‌شود و پشت سر کارگردان فیلم او را یک «روشنفکرنمای بی‌مایه» می‌نامد که باید رفتار درست با بازیگرش را یاد بگیرد. با یکی از خدمه فیلم که برایش قهوه آورده بدرفتاری می‌کند؛ قهوه را می‌ریزد و پولش را به رخ او می‌کشد. وقتی هم که دستیار کارگردان از او می‌خواهد کمی به حرفش گوش کند، می‌گوید «برو رو سایلنت بابا!» و اجازه نمی‌دهد گریمور فیلم موهایش را کوتاه کند. و تازه، وقتی حامیان مالی فیلم می‌آیند و به او می‌گویند چقدر خوش‌پوش است، به مسخره‌ترین شکل ممکن جواب می‌دهد که خیاط اختصاصی‌اش مرده و نمی‌تواند آدرسش را به آنها بدهد. وقتی هم که دوستش «ساقی» از او گله می‌کند و با یادآوری روزهای خوش گذشته می‌گوید: «مگه نگفتی هرشب خواب منو می‌دیدی؟» جواب می‌دهد که «آره؛ ولی هرشب کابوس می‌دیدم!» بله، ظاهرا، که چاره‌ای جز اطمینان به چشم‌ها و گوش‌ها نیست؛ مهر و محبت «کوروش زند» جوری در دل آدم‌ها ریشه دوانده و رشد کرده که این توپ و تشرها و بددهنی‌ها و بی‌نزاکتی‌هایش کسی را نمی‌رنجاند و انگار که این میزان بی‌اخلاقی (روراست باشیم؛ پست‌بودن) جایی کمانه می‌کند و می‌خورد به پیشانی خودش، یا اصلا از پرده سینما بیرون می‌زند و می‌خورد به پیشانی تماشاگر بخت‌برگشته‌ای که باید از خودش سوال کند چرا همه باید «کوروش زند» را دوست داشته باشند و چرا این آدم بویی از «انسانیت» نبرده است؟ سوال بدی نیست، اما جوابش را من نمی‌دانم!
کاری به این نداشته باشیم که «رها»، بالاخره، دختر «کوروش زند» هست یا نیست؛ این مسأله‌ای که حل‌شدن یا نشدنش فقط به آقای «سوپراستار» ربط دارد. (و یک سوال: کوروش زند، در آستانه پدرشدن، بالأخره، 16سالش بوده یا 19سالش؟ تا جایی‌که یادم می‌آید، هردو این عددها را در فیلم می‌شنویم.) کاری به این هم نداشته باشیم که بعد از آن‌همه دعوا و مرافعه، چرا «کوروش زند» حرف او را باور می‌کند و کاری به این هم نداشته باشیم که وقتی دختر را، بالاخره، سوار اتوبوس اصفهان می‌کند، دقیقا، چه نوری بر قلبش می‌تابد که سیاهی درونش، ناگهان، نورانی می‌شود و تصمیم می‌گیرد آن‌همه ساعت در جاده براند و برسد به اتوبوس حامل «رها». به همه اینها، البته، می‌شود کار داشت، ولی فعلا مهم‌ترین چیزی که به ما مربوط می‌شود، این است که «سوپراستار» حقیقتا لوس، گرفتار دختری می‌شود هزاربار «لوس»‌تر و بی‌مزه‌تر از خودش که هرچه بیشتر در خانه او می‌ماند، بیشتر احساس صمیمیت می‌کند و به‌نظرش اجازه دارد در همه امور زندگی «سوپراستار» دخالت کند. این است که «رها»، کم‌کم، از شکل یک دختر دوست‌داشتنی (واقعا؟) بیرون می‌آید و به یک «مزاحم» واقعی تبدیل می‌شود؛ یک خرابکار بالفطره که پشت هم دروغ می‌گوید! (چرا دروغ؟ چرا گوشی تلفن را برمی‌دارد؟) دو نمونه خرابکاری را به‌یاد بیاوریم: اولی مکالمه اوست با آن زن پولداری که به‌دلایلی بخش اعظم سرمایه‌اش را در همه این سال‌ها به پای «کوروش زند» ریخته و حالا بعد از این مکالمه است که پلیس را می‌فرستد دم خانه «کوروش» تا او را دستگیر کنند. و دومی، حکایت «تینا»ست؛ که ظاهرا، معقول‌ترین و درست‌ترین دختر دور و بر «کوروش» است و آقای «سوپراستار»، رسما می‌گوید که اگر روزی بخواهد عروسی کند، همسرش همین «تینا»ست. «رها»ی تازه از گرد راه رسیده، رابطه «کوروش» و «تینا» را با رفتارش و البته توضیحات مجعولی که به «تینا» می‌دهد، رسما، خراب می‌کند. اما همینجا یک سوال دیگر هم می‌شود پرسید: درست است که «رها» خودش را همسر «کوروش» معرفی می‌کند و می‌گوید «باردار» است، اما «تینا» چرا قبول می‌کند؟ بچه‌ بودن «رها» که روشن است و البته ظاهرش هم شباهتی به بقیه دوست‌ها و دور و بری‌های «کوروش» ندارد. پس همه‌چیز را، لابد، باید به‌پای ساده‌دلی «تینا» نوشت که حتی زحمت سر درآوردن از حقیقت را هم به خودش نمی‌دهد. (تازه، یادمان باشد که او این قضیه ازدواج با کوروش را یک‌بار هم سر صحنه فیلمبرداری به عوامل فیلم می‌گوید!) و غیر از این دو مورد خرابکاری، «رها» آدم زیادی کنجکاو (فضول؟)ی‌ است که خیال می‌کند «حق» دارد زندگی آقای «سوپراستار» را دستخوش تغییر کند. این است که همه‌چیز را در آن خانه تغییر می‌دهد. همه عکس‌های او را (به‌جز یکی که از همه بزرگ‌تر است و خود کوروش زند باید آن را در اوج تحول پاره کند!) از دیوار پایین می‌کشد، شیشه‌ها و جعبه‌هایش را مرتب می‌کند و مسوولیت پاسخگویی به انبوه نامه‌های وارده را به‌عهده می‌گیرد، (یک سوال دیگر: آن سرباز علاقه‌مند به سینما که از عجب‌شیر نامه‌ای برای آقای «سوپراستار» فرستاده و باقی علاقه‌مندان «کوروش زند»، نامه‌ها و هدیه‌هایشان را به چه نشانی‌ای فرستاده‌اند؟ خانه او؟ یعنی همه نشانی‌اش را می‌دانند؟ شبیه همین سوال را درباره آن عکاس سمج هم دارم. ظاهرا که او یک پاپاراتزی واقعی ا‌ست و تنها مأموریتی که در عکاسی برای خودش در نظر گرفته، گرفتن عکس‌های مخفیانه از تنها «سوپراستار» سینماست و برای همین از بام تا شام او را تعقیب می‌کند!) صبح که از خواب بیدار می‌شود، کنار میز صبحانه برایش ساز می‌زند (مرا ببوس؛ و هیچ معلوم نیست چرا از ابتدای فیلم این موسیقی مدام تکرار می‌شود؛ چه با ساز رها و چه با سوتی که خود کوروش زند برای آقای تابان می‌زند. ) و کوروش وقتی می‌خواهد سیگاری دود کند، چنان الکی سرفه می‌کند که «سوپراستار» سیگارش را روشن‌نکرده له کند و بیندازد توی سطل آشغال. عجب زندگی پردردسری!
بله، اینجوری‌ست که وقتی «سوپراستار» خیال می‌کند در دوری «رها» به خاکستر نشسته، می‌نشیند روبه‌روی آقای «تابان»، ویولن‌زن قهار سال‌های کودکی‌اش که از او می‌پرسد هنوز هم فرشته‌ها را می‌بیند یا نه. ولی اوج جملات قصار فیلم جایی‌ است که آقای «تابان» به او می‌گوید: «پسرم، نشانه‌ها رو دنبال کن!» و این کاری است که تماشاگر «سوپراستار» هم باید انجام دهد و البته وقتی به پرورشگاهی می‌رسیم که «رها» سال‌هایی از عمرش را آنجا گذرانده، تازه می‌فهمیم آن‌همه «لوس» بودن ریشه‌اش در همینجا و مدیر محترم این مرکز است. اولا که خانم مدیر در شروع صحبت‌هایش به «کوروش زند» می‌گوید که «رها»، قطعا دختر او نیست، اما دقیقه‌ای بعد نظرش را عوض می‌کند و می‌گوید شاید هم بود! و همه اینها به‌کنار؛ در جواب اینکه کجا می‌شود دختر را پیدا کرد، می‌گوید «رها» مثل باد بود و «شما که ماشاء‌الله هنرمندین؛ خونه باد کجاس؟»
«سوپراستار» را می‌شود در شمار «داستان‌های باورنکردنی» جای داد؛ داستان‌هایی که وقتی تمام می‌شوند آدم پیش خودش فکر می‌کند اصلا امکان نداشت فکر کنیم آخر داستان به اینجا برسیم و خدا کند که این آخر داستان سینمای خانم «میلانی» نباشد؛ چون اصلا داستان خوبی نیست.

نظرات کاربران (۴۶)

شما هم نظر دهيد comment
  • به نظرم متفاوت ترین فیلم اقای حسینی بود و عالی وجذاب دست همه درد نکنه

    صدف (۳ شهريور ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۸)
  • واقعاً که ....! ببینیم که این همه منطق (!) آخر شما رو به کجا می رسونه !

    سپیده (۴ شهريور ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۲۶)
  • سلام. به نظر من فیلم های خانم میلانی در حالت سیر صعودی هستن یعنی یکی پس از دیگری در حال بهتر شدن هستن البته تا یک حدودی با نقد شما موافق هستم مثلا رها اصلا دختر جذابی نیست ولی بازی اقای حسینی تحسین برانگیز بود.

    سارا (۹ شهريور ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۸)
  • سلام.به نظر من بزرگترین نقطه قوت این فیلم بازی شهاب حسینی است در واقع اگر کسی غیر او این بازی را میکرد فیلم اینقدر جالب نبودوبعد فیلمنامه قشنگ خانم میلانی.

    نرگس (۱۴ شهريور ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۴۶)
  • به نظر من برخی از این انتقادات درست است ولی باید این را هم در نظر گرفت که خانم میلانی خواسته تا بخشی از زندگی یک سوپر استار مغرور را که ما در سینما از این نوع بازیگر نما ها کم نداریم ، را نشان دهد که اتفقاً طرفداران اینگونه بازیگران خیلی زیاد هستند . میلانی با ساخت سوپر استار خواست نشان بدهد که هرکس که جلوی دوربین هر نقابی دارد ، در زندگی شخصی به قدر جلوی دوربین جذابیت ندارد. به هر حال من بیشتر از اینکه به ساختار فیلم دقت کنم به بازی زیبای شهاب حسینی دقت کردم و با خودم می گفتم " سیمرغ بلورین " نوش جانت ، شهاب عزیز.....

    محمد (۲۲ شهريور ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۲۹)
  • از نظر من خانم میلانی بهترین کار رو کردن . واقعا که باید به این هنرمند تبریک گفت برای این کار.

    کیا (۲۲ شهريور ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۶)
  • به نظر من این فیلم بهترین فیلم با بازی شهاب حسینی بود

    ugd (۲۵ شهريور ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۴۶)
  • از نقدتون اصلا خوشم نیومد.من عاشق کارهی خانم میلانی هستم. واقعا یکی از یکی بهترن.این اخری که دیگه عالی بود با بازی فوق العاده ی اقای حسینی.واقعا که لایق سیمرغ بودن.بهتون تبریک میگم و خیلی دوستون دارم اقای حسینی.

    شیدا (۲۶ شهريور ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۲۵)
  • سلام به همه سینماگران و سینما دوستان، من فیلم سوپر استار رو ندیدم اما به نظرم این روحیه ی فمنیستی که در کارهای خانم میلانی و در فیلم هاشون دیده میشه اونقدرها هم که شما گفتین چیز بدی نیست. این همه کارگردان در سال دارن از مشکلات نداشته ی آقایون دم میزنن حالا یه نفرم پیدا شده که داره حرف دل ما خانما رو میزنه، مگه چه اشکالی داره؟ درباره آقای محمد حسین لطیفی هم فکر می کنم یه خورده بی انصافی شده، درسته که توفیق اجباری فیلم خوبی نیست اما در عوض تو کارنامه ی آقای لطیفی کارهایی هستن که در خور توجه اند مثل خوابگاه دختران که فکر میکنم تنها فیلم موفق سینمای ما در ژانر وحشت باشه

    الناز (۲۷ شهريور ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۵۹)
  • با بیشتر قسمتهای نقدتون مخالفم.مخصوصا راجع به رها.همه کارهای خانم میلانیو ندیدم ولی زن زیادیشو دوست داشتم.اتش بس به نظرم خیلی تجاری شده بود.ولی وحشتناک این فیلمو دوست دارم.مخصوصا بازی شهاب حسینیو.بیشتر کاراشو دیدم.از اکسیزن تا حالا(یادتونه؟).بازیگر محشریه.

    پری (۲۸ شهريور ۱۳۸۸، ساعت ۰۶:۵۱)
  • شهاب حسینی ... یه دونه ایی

    علی (۶ فروردين ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۱۶)
  • شهاب حسینی ... یه دونه ایی

    علی (۶ فروردين ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۱۷)
  • سلام تهمینه میلانی با ساختن سوپراستار در واقع چشمه ی دیگری از توانایی هایش را نشان داد. حتما به وبلاگم سری بزنید و با دادن نظراتتان مرا خوشحال کنید.

    آرش (۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۵۶)
  • سلام تمام نقدهای شما بر فیلم وارد است.اما بازی خوب بازیگران را نباید نادیده گرفت.

    الهام (۲ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۱۵)
  • سلام. عجیب با این یادداشت موافقم

    مهناز میناوند (۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۰۹)
  • فیلم سوپر استار به لحاظ موضوع جالبه . بازی خوبی هم از نقش اول مرد می بینیم . اینکه تهمینه میلانی دست از موضوعات فمنیستی اش برنمی دارد و تا ابد جنگ بین زن و مرد را ادامه می دهد .کاش بی طرف به موضوعات نگاه میکرد . ولی به هرحال فیلمی است که ارزش یکبار دیدن را دارد .

    فائقه (۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۴۸)
  • فیلم سوپر استار رو ندیدم ولی اقای شهاب حسینی رو دوست دارم واکثر فیلماش خوب بوده

    شیرزاد رحیمی (۱۹ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۲۰:۲۴)
  • ای ول تهمینه...همینه که هست ...... فمنیستارو عشق است تهمینه به خدا نمونه ای

    زهرا (۳۰ خرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۲:۳۵)
  • هنوز فیلم را ندیدم ،ولی این نقد فوق العاده بود ،از خنده غش کردم!

    بهاره (۳ تير ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۷)
  • باسلام نظرات شما را کاملاً قبول دارم. دیالوگهای آقای شهاب حسینی به شدت گوش را آزار میداد و شدت توهین و به قول شما پستی در این فیلم به قدری بالا بود که این چرخش ناگهانی آن هم با آمدن یک دختر نه چندان دلچسب باعث تعجب بود.خانم میلانی کارگردان توانایی هستند و من فکر میکنم سوپراستار زنگ تفریح ایشان بوده. امیدوارم در آینده کارهای قوی و جدی از ایشان ببینیم. ولی باید از بازی بسیار خوب آقای حسینی تجلیل کرد. فکر میکنم شخصیت این سوپر استار با شخصیت خود ایشان خیلی تفاوت دارد و وقتی ایشان به این زیبایی از پس ایفای نقش برآمده‌اند نشان از توانایی بالا در ارائه شخصیتهای متفاوت دارد. ممنون از نقد جالبی که از این فیلم داشتید.

    کامران (۹ تير ۱۳۸۸، ساعت ۰۹:۲۸)
  • خانم میلانی هیچ میدونید کارا تون با حضور شهاب حسینی عزیز خیلی خوشگل و جذاب میشه؟ منتظره کار مشترک بعدیتون هستیم سوپر استار 20بود خانم میلانی من نویسنده رمان یادم تورا فراموش هستم 12 داستان اماده ساخت دارم که خوشحال میشم با شما همکاری داشته باشم در صورت تمایل لطفا به من ایمیل بزنید

    هانیه الف (۱۳ تير ۱۳۸۸، ساعت ۲۲:۲۴)
  • هر جا شهاب جون باشه همون جا رو عشق است وقعا به این میگن بازیگر

    مهرداد (۲ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۷:۳۹)
  • نقدتو خوشم نیومد ! مثلا پایان فیلم که نظر مسئول پرورشگاه عوض میشه منطقیه ! یه دیالوگاهی بینشون توجه کن (شاید مهناز می خواسته به اون زدیک باشه) ! یا اون لحظه ای که میره دنیاله رها تا اصفهان ، این جور تصمیمات ممکنه واسه همه پیش بیاد ، حالا کارگردان نخواسته کاملا دلیله این بازگشتو نشون بده اما دلیل تحول کورش هرچی باشه کارشو توجیه می کنه ! یا خیلی از ایرادای دیگه ! در کل میتونم بگم بهترین فیلمی بود که امسال دیدم ! هم شهاب هم دختره فوق العاده بودند !

    سهیل (۹ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۱)
  • من عاشق فیلم سازی خانم میلانی هستم. به نظر من تهمینه میلانی و داریوش مهرجویی بهترین فیلم نامه نویس وکارگردان ایران هستند. من با دیدن فیلم های خانم میلانی به سینما علاقمند شدم. خواهش می کنم از تهمینه خانم انتقاد نکنید. چون روش تعصب دارم . برای اولین بار تو عمرم گریه کردم آن هم بعداز فیلم دوزن تازه بین گلزار واکبر عبدی هم زیاد فاصله نیست.کسانی که میگن گلزار بخاطر زیباییش بازیگر شده حسودند. امیدوارم مهرجویی یک فیلم جدید بسازد اگه شماره موبایل خانم میلانی را دارید به من بگید.

    یوسف نورباران (۱۱ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۰۰:۳۲)
  • هاه

    خخت (۱۳ تير ۱۳۸۸، ساعت ۲۳:۴۷)
  • به نظر من نقد شما اصلا منصفانه نیست وشما همه چیز را زیر سوال می برید ودر فیلم دائما دنبال جواب سوالهایتان هستید وقتی یک کارگردان هم می خواهد فیلمی خوب بسازد شما به ظاهر منتقدان که هیچ سررشته ای از انتقاد و منتقد بودن ندارید شروع به نوشتن این خزعبلات می کنید وهمه تجربیات وزحمات یک گروه را زیر سوال می برید

    س - ت (۱۶ تير ۱۳۸۸، ساعت ۱۶:۳۲)
  • سلام اول عذرخواهی میکنم جون به خاطر نقص فنی مجبورم بعضی حروف را اشتباه تایب کنم به نطر من سوبراستار بهترین کار خانم میلانی بود-البته بین اونایی که من دیدم- و بهتر اؤ کارکردانی هنر نمایی شهاب حسینی بود که به واقع نشون داد خیلی عالی از عهده نقشاش بر میای همونطور که به تازطی نقش فوق العاده متفاوتش را یر یل شکسته دیدیم از صمیم قلب به مخلوقش تبریک میکم که جنین موجودی رو افرید

    فروغ (۲۴ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۲:۱۰)
  • شهاب حسینی دوست دارم

    سمیراج (۲۵ مرداد ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۲۱)
  • این فیلم با بازی شهاب حسینی جون گرفته و شدیدا جذاب شده. و اگه ایرادی در فیلمنامه باشه بازی آقای شهاب حسینی همه رو پوشونده.واقعا بازیگر قابلی هستند.اکه خانم میلانی هر بازیگر دیگری به جز ایشون رو انتخاب میکرد فیلم جالب در نمی اومد.ولی ای کاش نقش رها رو دختری جذاب تر بازی می کرد.تبریک میگم آقای شهاب حسینی واقعا محشر بازی کردید.

    رها آسیابی (۱۶ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۱:۵۱)
  • آقای شهاب حسینی در تمام عمرم بازیگری مثل شما ندیده ام.مخصوصا در فیلم سوپراستار غوغا کرده اید.تبریک میگم چون شما تمام ضعف های که دیگران میگند و البته به نظر من وجود نداره رو پوشانده اید. دستتان درد نکنه

    زهرا (۱۶ مهر ۱۳۸۸، ساعت ۱۳:۳۷)
  • اول اینکه « آتش بس » فیلم کمدی نیست. دوم آنکه خانم میلانی با ساختن فیلم سوپر استار ثابت کرد که ، برخلاف ادعای خودش ، یک هنرمند مستقل نیست و هدف از ساخت چنین فیلمی خدشه دار کردن چهره بازیگر محبوب مردم ایران یعنی آقای سوپر استار بوده است. البته اشخاصی که پشت این فیلم هستند به هدفشان نخواهند رسید. به کسی مثل خانم میلانی باید گفت هنرنمامند .

    نیلوفر (۲۶ تير ۱۳۸۸، ساعت ۲۱:۳۱)
  • با تشکر از خانم میلانی که با فیلم سوپر استار واقعیت ها را به نمایش گذاشتند.

    مهدی (۹ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۰۴)
  • در اینیکه خانم میلانی تو فیلم هاش هوای زنها رو داره و مدام مردها رو میکوبه شکی نیست ولی تو سوپر استار کمی متفاوت بود . ولی ولی ولی بازی شهاب حسینی فوووووووووووووق العاده زیباست . من واقعا لذت می برم از بازی این سوپر استار واقعی . واقعا سیمرغ حقش بود . هر چقدر این فیلم رو میبینم از بازی شهاب حسینی سیر نمی شم. درود بر تو . . .

    احسان (۲۰ آذر ۱۳۸۸، ساعت ۰۱:۱۹)
  • خیلی باهالی

    صقضب (۲۳ بهمن ۱۳۸۸، ساعت ۱۸:۱۲)
  • من اقای شهاب حسنی رادست دارم

    رفی (۲ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۴)
  • واقعا فیلم خوبی بود باید به نتیجه ی فیلم دقت کرد که واقعا عالی بود آقا شهاب من طرفدارتم خیلی می خوامت حتی قطعه ای رو که خوندی هم دارم واقعا قشنگه صدای خوبی هم داری ادامه بده از کوچیکترن شهر ایران بهت میگم خیلی آقایی خوزستان رامهرمز سجاد سایه سار .

    Sajad Sayeh Sar (۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۳۶)
  • من که شخصا عاشق شهاب حسینی ام و همیشه هم فیلم هاش رو دنبال میکنم .

    مهتاب (۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۵۶)
  • من عاشق شهاب حسینی هستم و همیشه براش دعا میکنم.

    راضیه (۱ تير ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۲۰)
  • من عاشق شهاب حسینی هستم و همیشه براش دعا میکنم.

    راضیه (۱ تير ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۲۱)
  • کار زیبا بود.

    امید (۲ تير ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۴۱)
  • من چیزای زیادی از بازیگرای ایران میدونم که شاید شما ندونین.فقط همینو بهتون بگم که اگه بدونید چه غلطای میکنن حالتون ازشون بهم میخوره....البته نه همشون ....شهاب حسینی جیگره بچه ی خوبیه....!!!!!!!

    سام (۴ دی ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۱۷)
  • Mahnaz jigaret0

    M0rvarid (۱۳ شهريور ۱۳۸۹، ساعت ۲۲:۱۴)
  • بهترین فیلم بود.

    نیکان (۲۷ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۱۵)
  • سلام اصلا فیلم خوبی نبود.مخصوصا بازی رها ذر فیلم افتضاح بود

    لاله (۱۶ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۰۴)
  • شهاب یه دونه ای

    سحر7777 (۲۶ اسفند ۱۳۸۹، ساعت ۱۲:۵۷)
  • بازی بازیگرانش خوب بود.اما داستان خوبی نبود و به قول شما عجیب باورنکردنی بود

    مادر (۱۴ فروردين ۱۳۹۰، ساعت ۰۱:۴۳)
نظر شما:
نام:* ايميل:* وب‌سايت:
*وارد کردن نام و ايميل برای فرستادن نظر لازم است
لطفاً مختصر و درباره‌ی موضوع بنويسيد. نظرات پس از تاييد مدير سايت منتشر می‌شوند.