۲۲ بهمن ۱۳۸۶

این راهش نیست

لیلی نیکونظر

هرچند مانی حقیقی بگوید دیگر داستان ما ارتباطی با قصه‌ی آلیس مونرو ندارد، مینا؛ ترانه علیدوستی قصه‌ی «کنعان»، اتفاقا شبیه همان زنان پیچیده قصه‌های آلیس مونرو‌ست که از همین آثار به فارسی ترجمه‌شده‌اش، پیداست زنان در قصه‌هایش محوری‌ترند و از اصل، قصه‌های او قصه‌های زنان هزار و یک لایه پیچیده‌ای‌ست که در پی ایده‌‌آل‌های خود پا در فضاهای روشن‌گرانه غریب می‌گذارند و در جاده‌ها و فاصله‌ها، به برداشت‌های عمیق‌تر از عشق، زندگی و مفاهیم این‌چنین می‌رسند. قصه‌های آلیس مونرو، همان فضاهای خفه و درونی قصه‌های کارور را دارند. اغلب همه چیز در بطن داستان جریان دارد. شخصیت‌ها درون خود حادثه را می‌پرورند و حتی زمانی که قرار به انتقامی هم هست، به شیوه زن آلزایمری قصه‌ی «خرسی که از پشت کوه آمد» در فاصله آلزایمر و یادآوری، از مرد خائن زندگی‌شان انتقام می‌گیرند؛ نرم، موذیانه و هوشمندانه. قصه‌ی مینا و مرتضی در «کنعان» هم نیاز به هیچ اتفاق بیرونی ندارد. از همین روست که در آن سکانس تصادف، صدای آن پرنده را شنیدن و آن درخت جادویی و تسلی‌بخش را در آن میان دیدن، مایوس‌کننده‌ترین اتفاقی‌ست که در قصه‌ی «کنعان» مانی حقیقی می‌افتد. شاید بتوانیم برگردیم به ابتدای قصه و از آنجا شروع کنیم.

یک دختر جاه‌طلب کم و بیش بی‌عاطفه و خودمحور، می‌خواهد بگذارد و برود، می‌خواهد شوهرش را ترک کند و به آرزوهای نیمه‌کاره‌اش بپیوندد و درس نیمه‌رها‌شده‌اش را تمام کند. آن‌طور که از پیشینه‌اش پیداست، چندان هم اهل ماندن و ایثار کردن نیست. فراموش‌کار است و مرکز همه چیز ا‌ست. او هم شبیه همه کمال‌گراهای عالم، هزاران کار نیمه‌تمام دارد و زجر می‌کشد. جاه‌طلب است و چون نمی‌رسد، از خودش کمی هم تنفر دارد. پس می‌خواهد برود تنها باشد. می‌گوید می‌خواهم بروم تا کسی نگران و دلواپس‌م نباشد. صبح که از خواب بلند می‌شوم، کسی را نبینم و چنین چیزهایی. می‌خواهد برود به یک تبعید خودخواسته تا در پارادوکس خودآزاری و خودشیفتگی عذاب بکشد اما... او آرام‌آرام، در جریان قصه پرتنش و پر از تشنج «کنعان»، تنبیه می‌شود. به یاد می‌آورد که آدم‌ها «خون‌دماغ» می‌شوند و به وقت خون‌دماغ شدن به آن آغوش امن تاریک محتاج‌ند. او در مسیر کندن از خیابان‌های شلوغ و راه‌بندان‌های دردناک عذاب‌آور، با مرگ مواجه می‌شود؛ مرگی که خودش را در آن مقصر می‌داند، با رگ زدن و احساس شکست و جراحت، چشم در چشم می‌شود. شاید آن لحظه ایستادن مینا روبه‌روی دریا، بهترین وقت برای تمام شدن یک قصه به سبک آلیس مونرو باشد. مینا در طول آن سفر و شناخت، چیزهایی را که باید یاد گرفته است؛ و البته شاید هنرمندانه‌ترین حادثه‌ی «کنعان»، آن جاده‌ی مه‌آلود شمال باشد که تصویرش آدم را یاد آن زن و شوهر قهرکرده‌ی جاده‌ی مه‌آلود چالوس در داستان کوتاه «مه دره و گرد راه» بیندازد و آن برخورد و تصادم که دیگر اوج بحران است و تنش را به نهایت می‌کشاند. همان وقتی که مینا یک لحظه با استیصال رو به جلو خیره می‌شود و تماشاگر این نمایش کم‌اتفاق پربرخورد با خود می‌گوید؛ دیگر بس است! همان دست‌های خونی محمدرضا فروتن روی شیشه‌های ماشین، همان عذاب از پی عذاب و همان تصادف بی‌جهت غم‌انگیز آخر، کافی‌ست که تیر آخر باشد. کافی‌‌ست که دختر بلندپرواز قصه‌ی «کنعان» به یک درک از همبستگی و نیاز برسد و به این باور که او به همان استادی که سابقا عاشقش بوده و حالا مدت‌هاست که دیگر عاشقش نیست، نیازمند است.

مینا در قصه‌ی «کنعان» آرام‌آرام، به همان استاد دانشگاه جذاب باسواد از فرنگ برگشته‌ی سابق که دلش را ربوده، محتاج می‌شود و در اینجا دیگر نه نیازی به آن معامله با خدا و متافیزیک هست و نه دلیلی دارد که آن درخت با آن دخیل‌های رنگی‌رنگی آن وسط، وسط یک ماجرای شهری زمینی، سردربیاورد. هیچ دلیلی ندارد که یک دعوای زن و شوهری، «خرده‌جنایت‌های زناشوهری» قصه‌ی «کنعان» پا در فضای تقدیر و تقدیر بازی بگذارد و تماشاگر خود را از این غلتیدن ناگهانی به ژانر جعلی معناگرا تلخ و پریشان کند. قصه‌ی مینا و مرتضی روشن‌تر از این حرف‌ها بود که با یک پایان‌بندی تعریف‌شدنی، سرانجام پیدا کند. رام شدن مینای سرکش از همان میانه‌ی قصه معلوم بود. جنس این بازی از همان ابتدا، از جنس بازگشت و رسیدن بود. حتی دیگر نیازی به آن دیالوگ طاقت‌فرسای غم‌افزای آخر هم نبود که فلانی، تو زن من هستی، ولی این راهش نیست! نه، آقای حقیقی، این راه تمام کردن قصه «کنعان» نبود، یک ماجرای درونی روانکاوانه، یک قصه‌ی ظاهرا آرام بی‌فاجعه، احتیاجی به یک سرانجام گل‌درشت فهمیدنی نداشت.

قصه‌ی «کنعان»، قصه درک و شناخت تدریجی یک زن از زندگی و میل آهسته او به «عشق» و «بستگی»‌ست. نیازی به پیدا شدن سروکله آن درخت و سوت بلبل و آن روشنایی جعلی ناگهانی نبود. ساده کردن یک قصه‌ی پیچیده روان‌شناسانه و قابل روایت کردن آن، راه تمام کردن قصه‌ی «کنعان» نبود.

نظرات کاربران (۱۱)

شما هم نظر دهيد comment
  • به نظرمن مینا برای این می خواست ازمرتضی جدا بشه چون هیچ توجهی از مرتضی نمی دید این موضوع عشق مینا به مرتضی را به نفرت نزدیک می کرد و به سمت طلاق می کشاند

    فرید (۱۴ آبان ۱۳۸۷، ساعت ۱۵:۴۸)
  • نقد خوبی بود لذت بردم و ان کنار دریا بهترین برای پایان بود و ضمنا" احساس اضافی از اصرار خارج از موضوع خواهر یا درگیری شوهر مینا با خواهر اما با تمام اضافات دلچسب بود حداقل برای من ....

    کاوه (۲۷ آبان ۱۳۸۷، ساعت ۲۳:۴۸)
  • mina be ellate tajrobe nakardane matloob va nadashtane tasvire roshan az ayande va boland parvaz boodan mijhahad az morteza ke besiar be oo alaghe mand ast joda shavad

    negin (۱۱ آذر ۱۳۸۷، ساعت ۱۶:۵۶)
  • be nazare man filmi ba khastare khubi bood vali payan kamelan bad.osoulan aghaye mani haghighi khahane sakhtare jadid v motefavet ba kargardanane digar hastand v dar in zamine kamelan eshtebah kadran.in film ham sath karhaye aghaye davood nejad bood,,,,,badtarin toin

    mekabiz(baziigar (۹ دی ۱۳۸۷، ساعت ۰۱:۱۵)
  • من فکر میکنم مینا هرگز بازنگشت.و کماکان تنها به خودش فکر میکرد و دیگران را نمیدید.حتی تصمیم برای ماندن نیز باز از طرف خودش بود و شاید برای مرتضی این گونه ماندن او دیگر ارزشی نداشت.مینا در این قصه تنها تماشاچی بود و به راحتی از کنار همه میگذشت حتی فرزندش.و در نهایت با خودش قول و قراری گذاشته بود برای ماندن درست مثل تصمیمش برای رفتن.

    سارا (۱۳ مهر ۱۳۸۷، ساعت ۱۳:۲۲)
  • برخورد گاو با ماشین در قسمت سفر یاداوری زندگی گذشته مینا و در ادامه قولی است که مینا با خود می گذارد(اگر زنده باشد می مانم.)و درخت سمبل اعتقادات قدیمی مینا است که با هر کسی همراه است و دخیل بستن راهی برای جلوگیری پیش آمدی که مینا درخواب دیده است.پس این قسمت فیلم لازم و ضروری است.هرچند که در قسمتی دیگر با ورود دوست(بهرام رادان) به خانه مینا و مواجهه با کاتر و دست بند او تیغ کاتر را می بندد و به نوعی گویی برای التیام درد های خواهر مینا درقصه پررنگ تر می شود.

    محمد (۱ دی ۱۳۸۷، ساعت ۲۰:۱۶)
  • benazare man filme khobi bod vali dar bazi ghesmat ha vaghan deghat mikhast inke adam naghshe bahram radan ro dar film tashkhis bede kare sakhti chon hich ja nemige man asheghe mina hastam va bekhatere on daneshgah ro vel kardam va inke behtar bod tore dige mina bar migasht benazare man pashimon shodane mina pashimon shodan nabod balke vastadan sare yek ghol bod va on hata age mikhast bere nemiratft chon ghol dade bod pass dar eyne hal ke bargashte bod mishod goft ke bar nagashte

    nazi (۲۶ دی ۱۳۸۷، ساعت ۲۲:۱۴)
  • bein farhang zendegi khanevade dar iran va ansooyemarzha tafavot ghabele moshahede ast khahar mina ba tamame shekastha va nakamiha tvanest bar gozashteye khod ghalabe konad va ba zendegi ashti konad va 2bare shoro konad ama mina 1zane irani ke ba tamame emtiazha 2bare va 2bare majboooooooor be aghab neshini shod va in dar sekansi ke khiabane 1tarafe ra aghab miraft ghabele moshahede bood va aya mina az in be bad zendegi mikonad ya baz ham ba vasete ye ejbar aghide ehsas va..... mande ast ???

    vajihe (۴ بهمن ۱۳۸۷، ساعت ۱۲:۱۰)
  • دلزدگی مینا از جایگذینی مادیات بجای معنویات در ذهن وروح مرتضی است

    رضا (۱۱ آبان ۱۳۸۸، ساعت ۱۴:۱۸)
  • پایان فیلم زیاد هم ساده نیست ! چه کسی می داند مینا رفتنی شد یا ماندنی !؟ اصلا اینکه ادمی مثل مینا به نذر پناه آورد نه تنها ساده کردن داستان نیست که پیچیده تر شدن شخصیت و زندگی اوست ... این گره خوردگی سنت و مدرنیته است که رخ می نماید و همه را گیج می کند...مگر همه ی ما توی زندگی خودمان بین سنت و مدرنیته گیج نخورده ایم ؟!؟!؟! اصلا چیزی که مینا را یک زن ایرانی می کند همین نذر است... کنعان یک داستان آمریکایی نیست ...و شاید انتظار پایانی شبیه داستان های آمریکایی هم نباید از آن داشت . " بمونم ؟!!..." آخرین حرف مینا یک سوال است...سوال ! چیزی که در گوشه گوشه ذهن مینا درباره نقطه نقطه زندگی اش وجود دارد... و جواب...این را دیگر مانی حقیقی نمی گوید... کنعان یک پرسش بزرگ است...

    بیست (۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۰)
  • پایان فیلم زیاد هم ساده نیست ! چه کسی می داند مینا رفتنی شد یا ماندنی !؟ اصلا اینکه ادمی مثل مینا به نذر پناه آورد نه تنها ساده کردن داستان نیست که پیچیده تر شدن شخصیت و زندگی اوست ... این گره خوردگی سنت و مدرنیته است که رخ می نماید و همه را گیج می کند...مگر همه ی ما توی زندگی خودمان بین سنت و مدرنیته گیج نخورده ایم ؟!؟!؟! اصلا چیزی که مینا را یک زن ایرانی می کند همین نذر است... کنعان یک داستان آمریکایی نیست ...و شاید انتظار پایانی شبیه داستان های آمریکایی هم نباید از آن داشت . " بمونم ؟!!..." آخرین حرف مینا یک سوال است...سوال ! چیزی که در گوشه گوشه ذهن مینا درباره نقطه نقطه زندگی اش وجود دارد... و جواب...این را دیگر مانی حقیقی نمی گوید... کنعان یک پرسش بزرگ است...

    بیست (۳ اسفند ۱۳۸۸، ساعت ۱۵:۴۱)
نظر شما:
نام:* ايميل:* وب‌سايت:
*وارد کردن نام و ايميل برای فرستادن نظر لازم است
لطفاً مختصر و درباره‌ی موضوع بنويسيد. نظرات پس از تاييد مدير سايت منتشر می‌شوند.