۰۱ بهمن ۱۳۸۹

روایتی بر روایت آرنوفسکی و "قوی سیاه"‌اش

تکریمِ جنونِ ذاتی هنر

رضا صدیق


مراسم گلدن‌گلوب برگزار شد و "قوی سیاه" آخرین فیلم دارن آرنوفسکی‌ که بر اساس داستانی از آندرس هاینز و فیلم‌نامه‌ی مارک ‌هایمن ساخته شده، تنها سهم‌اش از جوایز، بهترین بازیگر زن بود. ناتالی‌پورتمن در این فیلم یکی از قابل قبول‌ترین بازی‌هایش را به اجرا درآورده و به‌قطع مستحق این جایزه بود. اما در باقی موارد مورد بی‌توجهی داوران قرار گرفت و همین موضوع نیز باعث شد آرنوفسکی با دست خالی و بدون هیچ‌جایزه‌ای به منزل بازگردد. پیش از مراسم گلدن‌گلوب برخی منتقدین  - از جمله لوک تامپسن این فیلم را مستحق بهترین فیلم اسکار نیز می‌داند و البته به این موضوع نیز اشاره می‌کند که "قوی سیاه" باب میل و سلیقه‌ی اسکار نیست و آن‌ها فیلم را در حد ذائقه‌ی خود ترسناک ارزیابی می‌کنند. از سوی دیگر کنت توران که یکی از منتقدان جدی فیلم محسوب می‌شود "قوی سیاه" را یک دست و پا زدن بیهوده‌ی تمام عیار می‌خواند و شخصیت نینا دخترک بالرین را با علائم خراش غیرقابل تشریحی که دارد عصبی‌کننده می‌داند. اما راجر ابرت در نقد فیلم عبارتی گفته که شاید برای شروع معرفی و نقد این فیلم مناسب باشد: "قوی سیاه نیز مانند کشتی‌گیر – ساخته‌ی پیشین آرنوفسکی -  نوعی حرفه‌ای‌گری بی‌تزویر و پاک‌دلانه را به تصویر می‌کشد و در هر دو با شخصیت‌هایی سروکار داریم که به خاطر حرفه‌شان، در زندگی شخصی خود دچار مشکل می‌شوند. قوی سیاه، ملودرامی‌ست که با احساسات‌گرایی غلیظ، بسیار باشکوه و به طرز تیره و تاری آبسورد روایت شده"


برای شکافتن لایه‌های زیرین روایت آرنوفسکی از "قوی سیاه" شاید یادآوری این جمله از همینگوی بی‌راه نباشد. همینگوی جایی در صحبت‌هایش درباره‌ی خلق اثر هنری در نوشتن می‌گوید: " اگر روزی دیدید نمی‌توانید بنویسید، خودتان را دار بزنید. اگر مُردید که از تمام این فکرها خلاص شده‌اید، اگر هم که نه، می‌توانید تا مدت‌ها درباره‌اش بنویسید" تبلور این جمله‌ی همینگوی در "قوی سیاه" نمودی عینی پیدا می‌کند تا مخاطب برای غرق شدن و همراهی ِ خلق یک اثر – چه در بستر خود فیلم و از نگاه فیلم‌ساز، و چه درباره‌ی شخصیت اصلی داستان - از صفر تا صد همراه شود!
داستان بالرینی که تنها با مادر خود زندگی می‌کند، خانگی‌ست و تحت فرمان مادر. دختری گوشه‌گیر و خجالتی، در آموزش تکنیک‌های رقص باله سخت‌کوش، با روحیه‌ای لطیف و حساس به نحوی که هنوز در اتاقش عروسک‌های کودکی‌اش را نگه می‌دارد، شب‌ها با جعبه‌ی موسیقی به خواب می‌رود و صبح‌ها مادرش بیدارش می‌کند تا به تمرین باله‌اش برسد. حال در مسیر حرفه‌اش برای یکی از بزرگ‌ترین نمایش‌های باله به‌وسیله‌ی یکی از کارگردان‌های مطرح باله توماس لیروی – با بازی وینست کسل – انتخاب می‌شود. نقش دو قو، یکی سفید، نماد پاکی و معصومیت، و دیگری سیاه، نماد شر و زشت سیرتی! حال دخترک بالرینی با شخصیتی شکننده، - تحت فشارهای توماس لیروی کارگردان - درگیر درک حسی قوی سیاه می‌شود.


آرنوفسکی به‌صورت زیرکانه‌ای – در امتداد محتوایی ِ دیگر فیلم‌هایش – لذت‌های جسمانی را یکی از علل حرکت به‌سمت نماد‌ و نشانه‌ی شر و زشتی جلوه می‌دهد. به‌همین دلیل هم شاید بشود نقطه‌ی عطف ورود نینا – ناتالی پورتمن – به درک حسی قوی سیاه را دیالوگی از توماس لیروی دانست. آن‌جا که خیلی رک به او می‌گوید؛ برو خانه و با خودت ور برو! دیالوگی که نینا را با حریم شخصی و تنهایی‌اش درگیر می‌کند. درگیری‌ای که سبب می‌شود نینا بارها در تنهایی‌اش خودارضایی کند – و آن سکانس فوق‌العاده در شب قبل از اجرای نمایش که نینا در رابطه‌ا‌ی وهم‌آمیز با – رقیبش و - خودش هم‌خوابگی می‌‌کند. درگیری‌ای که باعث می‌شود نینا درون خودش کنکاش کند تا قوی سیاه درونش را بیدار کند. قوی سفید را خفه کند و در شخصیت قوی سیاه استحاله شود. نقطه‌ی عطف قرار دادن لذت جسمی و سکس، برای ورود به بطن حسی قوی سیاه، از آن موارد بحث برانگیز "قوی سیاه" است. نگاه سیاه، شک‌برانگیز و بدبینانه‌ی آرنوفسکی به این موضوع، مانند دیگر فیلم‌هایش نمود شگرفی در فیلم دارد.


دیگر نکته‌ی بحث‌برانگیز "قوی سیاه" اشاره به نکته‌ای از ذات هنر است که سال‌هاست طیف‌های مختلفی از هنرمندان بر سرش بحث‌های فراوانی کرده‌اند؛ حس‌سازی یا درک عمیق حسی! نینای قوی سیاه به سفارش توماس لروی کارگردان برای بهتر بازی کردن قوی سیاه، باید خود قوی سیاه می‌شد! باید قوی سیاه را درونش، در تنهایی و در خلوتش، در ذهن و روحش حس می‌کرد تا بتواند درست ادای نقش کند. همین امر هم سبب جنون نینا می‌شود. اشاره به این موضوع که برای خلق یک اثر، باید آن را ابتدا با گوشت و پوست خود لمس و درک کنی، از آن موضوعاتی‌ست که بسیاری از هنرمندان غلط می‌خوانندش. علت اصلی این مخالفت هم، همین خودویرانگری هنرمند است برای خلق! بسیاری معتقدند که برای خلق نیاز به درک کامل آن سوژه نیست، کافی‌ست که فقط درست آن را بشناسی و بررسی کنی، بعد می‌توانی با حس‌سازی اثر مربوط را خلق کنی. همین موضوع و تقابل این دو نگاه – حس‌سازی و درک و لمس عمیق حسی هنرمند – که آرنوفسکی با "قوی سیاه" در سوی عمل به احساسش ایستاده، باعث شده که بسیاری از نقدهای علیه فیلم تحت‌الشعاع‌اش قرار بگیرد و به همین سبب هم "قوی سیاه" را باورناپذیر و غلو شده بخوانند!  

 
اما شاید بشود مهم‌ترین وجه "قوی سیاه" را نشان دادن تغییر شخصیت نینا دانست. تبدیل آن دخترک شکننده، به یک دختر روان‌پریش و خطرناک، تبدیل آن دخترک لطیف و حساس، به دختری زمخت و افسارگسیخته. باورپذیر بودن این تغییر و همراه شدن با نینای قوی سفید، تا نینای قوی سیاه، از نقاط قوت فیلم است. جدای قوت فیلم‌نامه، ریتم و ضرب‌آهنگ چینش نماها همان فضای مخصوص و دوست‌داشتنی آرنوفسکی‌ست که هم‌خوان با محتوای داستان، در اوج و فرودها نظمی درون ساختاری پیدا می‌کند. نکته‌ی دیگر، فاصله‌دار بودن و تفاوت لحظات وهم‌آلود فیلم با وهم‌سازی‌های سینمای وحشت هالیوودی‌ست. حرکت آرنوفسکی روی این لبه – مرز بین فضای وهم با فضای وحشت – در "قوی سیاه" نشان از شناخت این کارگردان از توهم و فضای وهم دارد – که البته این موضوع را در "پی" و "مرثیه‌ای برای یک رویا" نیز به خوبی نشان داده بود. شاید در این مثال خاص بد نباشد به خود فیلم و رویکرد آرنوفسکی به هنر رجوع کنیم که؛ تا شخصی خود در حریم خصوصی‌اش این وهم را لمس نکرده باشد، نمی‌تواند به این خوبی از پسش بربیاید. 


می‌شود صفحه‌ها درباره‌ی "قوی سیاه" نوشت و ساعت‌ها به انسجام ساختاری، محتوا و لایه‌های فیلم رجوع کرد. به نماهای خاص و هدف‌مند فیلم اشاره کرد و از همه مهمتر بازی فوق‌العاده‌ی ناتالی‌پورتمن که کاملن در اختیار داستان و روایت فیلم بود را حلاجی کرد، و از چینش تمام این نکات در کنار هم؛ "قوی سیاه" را فیلمی آبرومند و باشکوه خطاب کرد. فیلمی که باز آرنوفسکیِ خوش فکر و خوش ذوق را یک قدم به قله نزدیک‌تر می‌کند، و مستحق بیشتر دید شدن و تقدیری در خور این کارگردان جوان!

نظرات کاربران (۴)

شما هم نظر دهيد comment
  • نقد خیلی خوبی بود . خیلی از قسمت های گنگش برام روشن شد اما فکر می کنم چون رقص باله قصه های قو ها تو فرهنگ ما نیست یکم فهمیدن فیلم سخته .

    جواد (۲۵ بهمن ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۴۴)
  • thanQ

    masoud (۴ فروردين ۱۳۹۰، ساعت ۱۱:۳۱)
  • کنکاش خوبی بود باعث شد فیلم و بهتر بفهمم و به نظرم فیلم قشنگی بود.

    الهه (۱۷ اسفند ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۳۵)
  • خوب بود

    جواد جون (۷ فروردين ۱۳۹۰، ساعت ۱۷:۴۱)
نظر شما:
نام:* ايميل:* وب‌سايت:
*وارد کردن نام و ايميل برای فرستادن نظر لازم است
لطفاً مختصر و درباره‌ی موضوع بنويسيد. نظرات پس از تاييد مدير سايت منتشر می‌شوند.